تبليغاتX
.

.

 

دست خواهشی به حقیقت نرسیده

دور تر از دنیای خواهش های نفسانی است.

مغناطیس آن ویرانگر هر هیاهویی است.

اما تو آرامی

سخن از دست آورد نیست.

به دست آورده شدی.

 

 

+ نوشته شده در  86/11/11ساعت   توسط میثم  | 

 

                                     

 

 

+ نوشته شده در  86/10/16ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

هوشیار شو!

تو خود مرکز شادی هستی.

شادی حقیقی بواسطه چیزی به تو نمی رسد.

شادی حقیقی در مرکزی ترین لایه های وجودی توست.

شادی هست، در قالب نمی گنجد

و قالبی متجلی گر زیبایی خالص آن نمی تواند باشد.

 زمان و مکان خاصی برای تجلی طلب نمی کند.

پیوسته هست

شاید تنها سکوت بتواند شادی درون را فریاد بزند.

 

دوست من

شادی درون توست ، آن را در بیرون نیاب.

 

 

 

+ نوشته شده در  85/10/12ساعت   توسط میثم  | 

 

  

 مهربان باش و مهربانی را بیاموز

 به سادگی کودکی که بستنی چوبی اش را به تو می دهد.

 

 

+ نوشته شده در  85/09/23ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 الهی

می دانم که چون می گریزم از تو می گریزم.

و چون پناه می خواهم خویش را در دامان تو می یابم.


گریزی از تو به تو

گریزی از تو به تو

 

 سپس

گرد خود می گردم و می خوانم و می خندم 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/09/07ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

چه می جویی ای انسان و در پی چیستی؟

در هیاهوی خواسته هایت گریزان به کجایی؟

و رو به کدام قبله در حرکتی؟

بت ها را ازمیان بر دار و رو به دلها نماز کن

توهمات را همچو ابراهیم بشکن و سر بر بتی فرود نیار

آنگاه منتظر ندایی باش

مهربان باش چون عیسی و مهربانی را بیاموز

امیدوار به رحمت خالق باش و موسی درون را دریاب

و فرعونیت را در وجود خود ببین.

که آنچه گفته شد نه داستان است،  بلکه راستآن است، از آنچه که در وجود تو جاریست.

دعوی بر سر این است که  موسی که بود و فرعون کیست.

و حقیقت چیست؟

 

دوست من :

موسی و فرعون در هستی توست

باید این دو خصم را در خویش جست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/08/30ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

آدمي در شرايط دشوار واجدموقعیت بهتري براي رشد مي شود و دركي كه از زندگي حال خود مي كند  كه متفاوت با ادراكات قبلي اش هست پس داراي ديدگاه تازه اي مي شود و چيز تازه اي را طلب مي كند.

تارهاي دام مايا بسيار گسترده است و نمی توان تنها با تكيه به قواي عقلاني از اسارت آن رهايي یافت.

پ
س دوست من:
براي رهايي از اسارت باور هاي مجاز  مدام توجه خود را به چیزی بده كه آن را با نامهاي گوناگون مي خوانند تا با شكيبايي و با انباري از آنچه كه اوبرايت طلب مي كند بسويش باز گردي.

که

انا لله و انا الیه راجعون

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/08/07ساعت   توسط میثم  | 





شگفتيها در پس دانسته هاي ماست

 

 

 

+ نوشته شده در  85/07/08ساعت   توسط میثم  | 

 

 

زندگی

 
عشق است، شعر است و موسیقی.

 

 عشقی دیگر درون توست، آن را دریاب.

 موسیقی درون را بشنو

و با آن شعرت را بسرای

 

 

+ نوشته شده در  85/06/28ساعت   توسط میثم  | 



پله پله تا ملاقات خودآ

از خودا ها در گذر بی منتها

   ای بدیده در فراقم گرم و سرد

 با خودآ، از بی خودی و باز گرد

ای خود ما بی خودی و مستیت

ای ز هست ما هماره هستیت

 

( با تو بی لب این زمان من نو به نو )

( رازهای کهنه گویم می شنو )

 

 

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت   توسط میثم  | 



هنوز چون هیزمی سخت و تیره ايم.
هیزم ها در آتش خواهند سوخت.
نور آسمان و زمین را در بر خواهد گرفت.
و ندای "الله نور سماوات و الارض" را خواهیم شنید.
صداي جرقه هاي اين آتش همان آهنگ رقص است.
و این موسيقي آسماني، پاداش دريدن حجابهاست.
ساطع شده از مركز قلب خدايي تو.
كه نيرو بخش و حيات بخش هستي است.
هديه اي از جانب اوست.
تو را به تو پاداش مي دهد .
و خود را به تو هديه.
تو مسرور خواهي شد.
آنگاه كه آن واقعه بزرگ در رسد.


+ نوشته شده در  85/05/14ساعت   توسط میثم  | 




ترس را با اميد بشوي.
و از لانه خود بيرون آي.
نقاب را از چهره ات بردار و به بي صورتي خود بنگر.
تو همان بلوري كه غبار منيت بر تو نشسته.
خانه ات با مصالحي سست بنا شده، براي همين هميشه در حال انتخابي.
پنجره را مي بندي و در را مي گشايي.
در را مي بندي و از روزن بيرون را نظاره مي كني.
ويران كن و نترس.
تويي تو با خانه ات ويران خواهد شد.

روزي بايد اين كار را كرد.


 

+ نوشته شده در  85/04/28ساعت   توسط میثم  | 



الهي

اي آنكه چون از تو دورم با شيوه اي دلربا مرا به سوي خود خواني و چون به سويت رو مي كنم مرا از خود مي راني
با هر دمي چون نوزادي تازه متولد شده پا به صحنه وجود مي گذاري و با دمي ديگر در قهقراي وجود گم مي شوي
گه با خروش مي آيي و با خروش مي روي
و گاه به آرامي بي آنكه خود بخواهم ميهمان نا خوانده مي شوي و آنگاه كه خوابم  با بوسه اي خاطره انگیز مرا ترك مي كني.
دلخوشم كه چون از خواب برخيزم تو را در كنار خواهم گرفت و در گرمي آغوشت باز به خواب روم
اما چه آرزوي عبسي
بودن شاه با رعيت را ممكن نيست و تو شاهي و من هنوز رعيتم.
چون نيك مي نگرم هر چه بدان مي رسم رد پایی از تو در آنجا می یابم، آنچه مي آفرينم با قدرت تو می آفرینم و آنچه را كه در مي يابم تو نشانم مي دهي
چون كوري عصا زنان در كو چه هاي تاريك وجود، تر سان و لرزان قدم مي زنم و تنها به بود تو در كنار خويش دلشاد و قويم.
گر چه چشمانم نابيناست اما قلبم پذيراي وجود توست.
در حيرتم كه چون خود را به من عرضه كني مرا تاب آن هست كه در چشمانت بنگرم
و البته تا نرسم نبينم و تا قابل نباشم مستحق ديدار نشوم
و نمي دانم آيا تو را خواهم ديد بي آنكه نظاره گر خود باشم؟
و چه صعب است و دشوار كنكاش زواياي وجود خود.
شب ها و روزها در رويا هاي خود غوطه وريم و تو را در ميان رويا هايمان جستجو مي كنيم
انديشه مي كنيم و در انديشه گمميم.
دعا مي كنيم و با اتكاء به اميد ياري تو نفس مي كشيم  كه شايد روزي آمال و آرزوهاي ما ، آنچه را كه امروز و روزهاي بعد در اين مرحله و مراحل بعد، خلقش مي كنيم را ببينيم و در آن سكنا گزينيم.
و چه زيباست ترك منزلي براي سكنا در منزلي دیگر
و ترك اينجا نه هجران است بلكه وصاليست در منزلي فاخرتر
و تو صاحب منازل بسياري

الهي

گمگشته ام،
تنها چشم به ياري تو دوخته ام
و تنها از تو ياري مي خواهم
اي آنكه خود را رحمت العالمين خواندي
من نيز جزء آفريدگان توام

 


 

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت   توسط میثم  | 

 

 چشمهایت را بشوی

پنجره ها را باز کن

زمان را بشکاف

 در لامکان سکنا گزین

و از آنچه می بینی در گذر

شاید آزادی را تجربه کنی


 

 

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/03/21ساعت   توسط میثم  | 

 

 

دوراني بود سراسيمه در جستجوي آني بودم كه نمي ديدمش
دورانيست كه دست كشيده ام تا برون آيم
و تنها نظاره گر باشم
تنها ماندم
و البته تماشاگر بازيگري خويشم
در پشت اتفاقات، سكوت وسروري است
آرام است
من در ميانه ام
اتفاقات را مي بينم
هنوز من هستم
آيا اين منم !
از ميانه نیز گذر كردم
حالا ديگر اينجا چيزي نيست.

من كجايم !؟

 

 

+ نوشته شده در  85/03/10ساعت   توسط میثم  | 

 

 

الهي

نه در بندم  و  نه آزادم

در ميان دريا، تشنه به آبم
از آنكه از خود در حجابم

 

 

+ نوشته شده در  85/03/09ساعت   توسط میثم  | 

 

 

گویی همه چیز را می دانم

همه چیز درون من است

و من هستم تا آنچه را که می دانم تجربه کنم

 

 

+ نوشته شده در  85/03/01ساعت   توسط میثم  | 




( لحظه اي در رنج به سر ميبريم و لحظه ديگر در لذت و چون گويي قلطان در دامان زمان
هر لحظه به طرف يكي از اين دو سو مايليم و اين است آنچه در حال رخداد است )


حال آنکه آیا ادراكي فراتر از اين دو مي توان داشت ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  85/02/27ساعت   توسط میثم  | 

خداوندا آنانكه به تو دل داده اند انسي مهربان و دوستي روشن مهر و نازنين يا فتند.
الهي آنانكه به تو تولا و بر تو توكل دارند بناي اميدشان بر پايه اي متين و محكم استوار است تويي كه از پيدا و پنهانشان خبر داري و آشوب ضمير آشفتگان را از آنها آشكار تر مي بيني اسرار نگفتني را به تو مي گويند و هر چه مي خواهند از تو مي خواهند در جهان مي گردند و زندگي را مي پايند سير آفاق مي كنند و در فضاي انفس پرواز مي كنند از اين همه گشت و گذار و سير و سياحت تو را مي جويند و در اعماق درياها و اوج آسمانها تو را مي طلبند.
الهي اينان در ديار غربت پراكنده اند و سخت بي كس به سر مي برند جهانيان از عاشقان تو بيگانه اند و خود پرستان از سوز و گداز عاشق بي خبر. 
الهي هر دم كه از وحشت تنهايي تنگ آيند با ياد تو سر گرم مي گردند و با دورنماي وصال تو خوشحال و شادمان مي شوندخوشند كه شب هجران به پايان خواهد آمد و طليعه دلنواز وصل آشكار خواهد شد همچو پرتويي كه به خورشيد باز ميگردد و همانند قطره اي كه در دريا فاني شود هستي اندك خود را در اقيانوس  بي كران وجود  محو خواهند كرد و در آغوش ابديت فرو خواهند رفت.
الهي دامنه لغات كوتاه است دل مي خروشد و جان مي نالد
پروردگارا هر آن دم كه زبانم از راه نگفته ها خاموش گردد تو اسرار نا گفتهام را بدان و شكوه ام را بي نگارش بخوان.

+ نوشته شده در  85/02/25ساعت   توسط میثم  |