تبليغاتX
.

.




ترس را با اميد بشوي.
و از لانه خود بيرون آي.
نقاب را از چهره ات بردار و به بي صورتي خود بنگر.
تو همان بلوري كه غبار منيت بر تو نشسته.
خانه ات با مصالحي سست بنا شده، براي همين هميشه در حال انتخابي.
پنجره را مي بندي و در را مي گشايي.
در را مي بندي و از روزن بيرون را نظاره مي كني.
ويران كن و نترس.
تويي تو با خانه ات ويران خواهد شد.

روزي بايد اين كار را كرد.


 

+ نوشته شده در  85/04/28ساعت   توسط میثم  | 



الهي

اي آنكه چون از تو دورم با شيوه اي دلربا مرا به سوي خود خواني و چون به سويت رو مي كنم مرا از خود مي راني
با هر دمي چون نوزادي تازه متولد شده پا به صحنه وجود مي گذاري و با دمي ديگر در قهقراي وجود گم مي شوي
گه با خروش مي آيي و با خروش مي روي
و گاه به آرامي بي آنكه خود بخواهم ميهمان نا خوانده مي شوي و آنگاه كه خوابم  با بوسه اي خاطره انگیز مرا ترك مي كني.
دلخوشم كه چون از خواب برخيزم تو را در كنار خواهم گرفت و در گرمي آغوشت باز به خواب روم
اما چه آرزوي عبسي
بودن شاه با رعيت را ممكن نيست و تو شاهي و من هنوز رعيتم.
چون نيك مي نگرم هر چه بدان مي رسم رد پایی از تو در آنجا می یابم، آنچه مي آفرينم با قدرت تو می آفرینم و آنچه را كه در مي يابم تو نشانم مي دهي
چون كوري عصا زنان در كو چه هاي تاريك وجود، تر سان و لرزان قدم مي زنم و تنها به بود تو در كنار خويش دلشاد و قويم.
گر چه چشمانم نابيناست اما قلبم پذيراي وجود توست.
در حيرتم كه چون خود را به من عرضه كني مرا تاب آن هست كه در چشمانت بنگرم
و البته تا نرسم نبينم و تا قابل نباشم مستحق ديدار نشوم
و نمي دانم آيا تو را خواهم ديد بي آنكه نظاره گر خود باشم؟
و چه صعب است و دشوار كنكاش زواياي وجود خود.
شب ها و روزها در رويا هاي خود غوطه وريم و تو را در ميان رويا هايمان جستجو مي كنيم
انديشه مي كنيم و در انديشه گمميم.
دعا مي كنيم و با اتكاء به اميد ياري تو نفس مي كشيم  كه شايد روزي آمال و آرزوهاي ما ، آنچه را كه امروز و روزهاي بعد در اين مرحله و مراحل بعد، خلقش مي كنيم را ببينيم و در آن سكنا گزينيم.
و چه زيباست ترك منزلي براي سكنا در منزلي دیگر
و ترك اينجا نه هجران است بلكه وصاليست در منزلي فاخرتر
و تو صاحب منازل بسياري

الهي

گمگشته ام،
تنها چشم به ياري تو دوخته ام
و تنها از تو ياري مي خواهم
اي آنكه خود را رحمت العالمين خواندي
من نيز جزء آفريدگان توام

 


 

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت   توسط میثم  | 

 

 چشمهایت را بشوی

پنجره ها را باز کن

زمان را بشکاف

 در لامکان سکنا گزین

و از آنچه می بینی در گذر

شاید آزادی را تجربه کنی


 

 

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت   توسط میثم  |